دنیایی که من شناختم ...
روزنوشت ها و خاطرات من
چند روز پیش ما دختران شاد و سرخوش شرکت تصمیم گرفتیم آش رشته درست کنیم هرکس یه چیزیشو آورد و حدود ساعت 2 بود که آماده شد ... وای که چقدر خوشمزه شد و چقدر طرفدار پیدا کرد. ازهمون روز هم شروع کردیم به خواندن کتابهای الکتریکی رمان و داستان و ... همش تقصیر این آزی جونه !!! من یک لحظه روی پل ر.اعتمادی رو تموم کردم که فوق العاده قشنگ بود . " م " داره پریچهر مودب پور رو می خونه و دائم غر می زنه که چرا تموم نمی شه چشمام درد گرفت ... " ح " هم که سرعتش از ما دو تا بیشتره تا حالا دو سه تا کتاب خونده ... خدا رو شکر سرمون شلوغ نیست . دیروز با همکارم" ش " رفته بودیم پیش دکترم . " ش " می خواد بینی شو عمل کنه و از بینی من هم خیلی خوشش اومده . البته من بردمش ولی بهش گفتم من دکتر خودم رو بهت پیشنهاد نمی دم . امیدوارم تصمیم درستی بگیره. " ش " یه غمی تو چشماشه . نمی دونم ناراحتیش چیه ؟ اما من می فهمم که خندیدن هاش چند وقتیه که مصنوعی شده ... امیدوارم به همه آرزوهاش برسه این دخترک غمگین شرکت ما . چند روزی است که با پسرک قرار گذاشتیم بریم خانه و آشپزخانه خ شریعتی رو ببنیم اما نمی شه ... تعریفشو زیاد شنیدم .
| Design By : Night Skin |


