دنیایی که من شناختم ...
روزنوشت ها و خاطرات من
امروز یه روز خیلی خیلی خوبه ... چرا ؟ صبح از خونه تا شرکت پیاده اومدم البته یک هفته است که دارم این کارو انجام می دم اما امروز هوا خیلی خوب بود و پیاده روی همراه با موزیک و طبق معمول تماس پسرک و یه صبح بخیر جانانه خیلی بهم چسبید. بعد با روحیه ای شاد وارد شرکت شدم و به همکارا صبح بخیر گفتم و بعد ایمیل رو که بازکردم دیدم به به همون طور که تو پست های قبلی بهش اشاره کردم خبرای خوش و رسیدن پول به دست شرکت چینی و شروع تولید ... خوب تا اینجا که خیلی عالیه ... بعد تماس با یه شاگرد جدید و قراربرای امروز عصرو تماس با پسرک که فکرمی کردم الآن کلی ناراحت می شه که من دوباره شاگرد گرفتم اما اصلاً اینطوری نبود و خیلی خوب و مهربون و منطقی با این مسئله کنار اومد ... خیلی خوشحالم کرد چون من واقعاً عاشق تدریسم و یاد دادن چیزی به دیگری واقعاً آرامش دهنده است برام. و اما دیشب : دیشب من و پسرک خونۀ همکارپسرک برای شام دعوت بودیم به نوعی می شه گفت پاگشا . پسرک کارش دیر تموم شد و حدود ساعت 9 شب رسید دم در خونۀ ما . من فکر می کردم خیلی دیر شده چون اصلاً خوب نیست که مهمون دیر بره جایی که دعوتش کردند . با اینکه مسیرطولانی بود اما ازاونجایی که ترافیک نبود ما یه ربعه رسیدیم . قبلش هم کلی بارون اومده بود و هوا رو واقعاً تمیز و دوست داشتنی کرده بود . فکرمیکردم الآن با یه خونۀ ساده مواجه می شم اما این طور نبود . خیلی شیک و مدرن. آقای ش و خانمش و پسرسه ساله شون شایان منتظر ما بودند. بعد ازصرف چای شام خوردیم که مرغ ، رولت ژامبون و یه غذای دیگه با سوسیس بود ، خانم خونه کلی زحمت کشیده بود و ما رو واقعاً خجالت داد . یادم باشه امروز بهش زنگ بزنم و بابت این زحمات ازش تشکر کنم . اما چیزی که برام مهم بود اون حس خوب و انرژی مثبتی بود که این خانم به من می داد . ما قبلاً هم همدیگرو دیده بودیم اما این بار صمیمیتمون بیشتر شده بود . بعد آقایون شروع کردن به تخته بازی کردن و من به همراه خانم خونه یه قسمت دیگه از سالن مشغول تماشای هنرهای دستی ایشون شدم . این خانم واقعاً هنرمند بود هرچقدر می گذشت بیشتر با ابتکاراتش آشنا می شدم . خلاصه کلی گپ زدیم . وقتی نگاه به ساعتم کردم با کمال تعجب دیدم ساعت شده 1.30 نصفه شب و ما همچنان داشتیم حرف می زدیم و آقایون هم تخته بازی می کردند. حدود 15 دقیقه بعد بود که ازشون خداحافظی کردیم و اومدیم . راستی یه کادو به به عنوان پاگشا به من هدیه کردند یه ظرف چینی بزرگ فکرکنم آجیل خوری باشه . دلم واسه پسرک می سوزه هیچ کس به اون هدیه نمی ده . دیگه صداش دراومده . البته من ازطرح روی این ظرف زیاد خوشم نیومد و احتمالاً اونو به مادرم هدیه می دم !!! تو راه برگشت پسرک بهم گفت که آقای ش و خانمش بهایی هستند ، حدود 1 ساله که دینشون رو عوض کردند . از بهائیت چیز زیادی نمی دونم حالا می خوام تحقیق کنم . چیزی که می دونم اینه که این خانم و آقا خیلی مهربون بودند و خودمونی . آدم باهاشون احساس راحتی می کرد و من فکر می کنم دوستای خیلی خوبی می تونند برای من و پسرک باشند. 18 میلیون پول حواله کردیم چین اما دستشون نرسیده ، چرا ؟ چون من شماره حساب رو اشتباه وارد کردم ، وای باورکردنی نیست . درسته که شماره حسابی که من وارد کردم هم شماره حساب همون شرکته و اصلاً تقصیر اون شرکته است که اول یه شماره حساب داد بعد یکی دیگه . اما درمورد این جریان دو نکتۀ قابل توجه است : 1- تو فکر این بودم که چه جوری از مدیرم عذرخواهی کنم که خودش اومد تو اتاقم و گفت : اصلاً بهش فکر نکنی ها ... درست می شه . 2- پسرک گفت مهم نیست اگه درست نشد من اون پولو به مدیرتون برمی گردونم . درسته که شاید عملی نشه اما همین که این حرف رو بهم زده برام یه دنیا ارزش داره . این طوریه که مطمئن می شم تو انتخابم اشتباه نکردم. حالا هم تکلیف اون پول معلوم نشده مدیرمون می خواد 18 میلیون دیگه حواله کنه تا اونا زودتر تولید رو شروع کنند. ازخدای مهربون می خوام این پول زودتر به دست اونا برسه و همه چی به خوبی و خوشی تموم بشه . پ . ن. ( سه روز بعد ) : امروز بعد از گذشت سه روز ازپست بالا یک ایمیل به دستم رسید حاوی یه خبرخوش و اون هم اینکه پول به دستشون رسیده و تولید رو شروع کردند. هوراااااا فرداشب خانوادۀ پسرک برای شام خانۀ ما دعوتند و من قصد دارم علاوه برغذایی که مادر زحمت می کشد بیف استروگانف هم درست کنم . خداوند مرا یاری دهد تا این قدم هایی که برای کدبانو شدن برمی دارم مورد قبول حضرات واقع گردد. پ.ن. ازآنجایی که مدیرمان برای نمایشگاه CPHI به مادرید تشریف برده اند دیگر مدیران پنج شنبه را تعطیل اعلام نمودند که در بین ما دخترکان شرکت بسی مایۀ خوشحالی گشته است.
| Design By : Night Skin |


